نقاب
باز بر رخ یک نقاب افکنده بود
عالمی را با نقابش در نزاع افکنده بود
خود به رسم دلبران شیرین زبانی می نمود
با خم ابروی خود تیری به دل افکنده بود
گفته بودم قلب خود را باز پس خواهم گرفت
لیک از پی چون شتر افسار من افکنده بود
با دلی خونین به محرابش روان گشتم عیان
با غضب از دیدنم بر رو عتاب افکنده بود
می فروشی می نمودم تا بگیرد جام من
چشم خود را پر زمی، جامی دگر افکنده بود
با خم مژگان و تیغ ابروان چون کمند
قلب ساغر را یقین تیری دگر افکنده بود
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۰۲/۱۴ ساعت 17:40 توسط رضا
|